تبليغاتX
زمستون عاشق


زمستون عاشق




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی



نويسنده: بهار مورخ: Mon 17 Nov 2008 در ساعت: 10:24 بعد از ظهر
|+|
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
نويسنده: بهار مورخ: Wed 22 Oct 2008 در ساعت: 6:40 بعد از ظهر
|+|

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ


نويسنده: بهار مورخ: Fri 19 Sep 2008 در ساعت: 8:41 بعد از ظهر
|+|

نويسنده: بهار مورخ: Fri 11 Jul 2008 در ساعت: 2:44 قبل از ظهر
|+|

نويسنده: بهار مورخ: Sun 8 Jun 2008 در ساعت: 0:12 قبل از ظهر
|+|
وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

و وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم...

و چه سخت است تنها زندگی کردن

مثل تنها متولد شدن است

مثل تنها مردن...


نويسنده: بهار مورخ: Thu 5 Jun 2008 در ساعت: 9:22 بعد از ظهر
|+|

                                  عشق گاهی معجز قلب مریض                         

رویش سبزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی مشقهای کودکیست

حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی بوی رفتن میدهد

صوت شبنک تو را سر میدهد

عشق گاهی می نشیند روی بام

گاه با صد میل می افتد به دام

عشق  گاهی سر به روی شانه ای

اشک ریز آخر افسانه ای

عشق گاهی یک بغل دلواسی

عطر مستی ساز شبو اطلسی

عشق گاهی هم حکایت میکند

از جدایی ها شکایت میکند    

 


نويسنده: بهار مورخ: Tue 3 Jun 2008 در ساعت: 10:2 بعد از ظهر
|+|
آرزو دارم دلت مثل بهار پر شود از لـحظه هاي ماندگار زندگیت خالي از اندوه و غـم لـحظه هاي شادماني بي شمار خانهً قلبت پر از گلهاي ياس نغمه خوان خانهً قلبت هزار باغ احساست پر از گلهاي ناز همچو يك قالي پر از نقش و نگار روزهايت هر يكي بهتر ز قبل خوش بـوَِد بر كام تو اين روزگار بـوَِد


نويسنده: بهار مورخ: Tue 3 Jun 2008 در ساعت: 9:37 بعد از ظهر
|+|
                                                                

                              

                                                                     


نويسنده: بهار مورخ: Wed 20 Feb 2008 در ساعت: 8:2 بعد از ظهر
|+|

سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن

                              

آن قدر مرده ام که هيچ چيز نمي تواند مردنم را..!ثابت کندو آن قدر از اين دنيا سيرم ..که روز مرگم را جشن مي گيرم اگر اين دنيا را دوست داشتم.. روز تولّدم نمي گريستم

 


نويسنده: بهار مورخ: Wed 20 Feb 2008 در ساعت: 8:0 بعد از ظهر
|+|

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود


نويسنده: بهار مورخ: Mon 18 Feb 2008 در ساعت: 11:8 بعد از ظهر
|+|

 

هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد


وسعت حیرانیم را حس نکرد


در میان خنده های تلخ من


دیده ی بارانیم را حس نکرد


در هجوم لحظه های بی کسی


غربت پنهانیم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود ,

 لحظه ای پایانم را حس نکرد


نويسنده: بهار مورخ: Mon 18 Feb 2008 در ساعت: 11:5 بعد از ظهر
|+|


نويسنده: بهار مورخ: Thu 14 Feb 2008 در ساعت: 9:2 قبل از ظهر
|+|
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم



تا که بودیم نبودیم کسی ...... کشت ما را غم بی همنفسی ....... تا که رفتیم همه یار شدند..... خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانید چو هست ........ نه
در آن وقت که اقبال شکست



مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .



نويسنده: بهار مورخ: Mon 10 Dec 2007 در ساعت: 11:50 بعد از ظهر
|+|
بيا هزار درد مرا تو باور كن
نگاه منتظرم را ، دوباره پرپر كن
چه ساده و چه صميمي ، مرا تو مي فهمي
بيا ز بوي حضورت ، مرا معطر كن
تمام سطح دلم ، روشن از عبور تو بود
بيا تمام مرا ، اي ماه من ، منور كن
بيا خزان دلم را ، به لطف بارش عشق
پر از شكوه شكوفائي صنوبر كن
بدون اذان تو ، بيعت نمي كنم با عشق
بيا براي دلم ، عشق را مصور كن

نويسنده: بهار مورخ: Mon 10 Dec 2007 در ساعت: 11:48 بعد از ظهر
|+|
دلم به وسعت چشم های عاشقت تنگ است
ولی خطوط فاصله چقدر پررنگ است
تمام غصه من بی کسی و تنهایی ست
ولی امید رسیدن چقدر کمرنگ است
دگر نخواهم دید آن چشم های زیبا را
دلم برای نگاهت چقدر دلتنگ است
از آن سحر که برای تو وقت رفتن بود
دگر طلوع برایم چقدر کمرنگ است

هزاربار ملامت شنیدم و یک بار
کسی نگفت که شاید دل تو از سنگ است
کنون تو نیستیٌ و آگهی که فاصله ها
میان دست من و تو هزار فرسنگ است
نويسنده: بهار مورخ: Mon 10 Dec 2007 در ساعت: 11:47 بعد از ظهر
|+|
دلم به وسعت چشم های عاشقت تنگ است
ولی خطوط فاصله چقدر پررنگ است
تمام غصه من بی کسی و تنهایی ست
ولی امید رسیدن چقدر کمرنگ است
دگر نخواهم دید آن چشم های زیبا را
دلم برای نگاهت چقدر دلتنگ است
از آن سحر که برای تو وقت رفتن بود
دگر طلوع برایم چقدر کمرنگ است
هزاربار ملامت شنیدم و یک بار
کسی نگفت که شاید دل تو از سنگ است
کنون تو نیستیٌ و آگهی که فاصله ها
میان دست من و تو هزار فرسنگ است

نويسنده: بهار مورخ: Mon 10 Dec 2007 در ساعت: 11:47 بعد از ظهر
|+|

 

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
دلی چو اینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
شکایت شب هجران که می تواند گت
حکایت دل ما با نی کسایی ک

نويسنده: بهار مورخ: Mon 10 Dec 2007 در ساعت: 11:46 بعد از ظهر
|+|
دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟


 
نويسنده: بهار مورخ: Mon 10 Dec 2007 در ساعت: 11:46 بعد از ظهر
|+|
اي دوست، اي يار، دوستت دارم از همین جا تا خود خدا
از همین حالا تا همیشه
هیچی ازت نمیخوام حتی اینکه دوسم داشته باشی
فقط آرزو دارم تا همیشه مال من بشی
کاش خدا هیچ وقت تورو از من نگیره

نويسنده: بهار مورخ: Mon 10 Dec 2007 در ساعت: 11:41 بعد از ظهر
|+|


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین